تا حالا برات پیش اومده بری سراغ دفتر خاطرات خاک خورده ات؟من امروز این کارو کردم
من براي سال ها مينويسم ....
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود.....
هميشه يكي بود يكي نبود....
يكي بود يكي نبود
يكي بود يكي .....
يکي بود يکي نبود زير اين سقف کبود،يه غريب آشنا دل و جونم و ربوداينجوري نگام نکن گل ياس مهربون اون غريبه خودتي هميشه با من بمون...
گفتي به احترام دل باران باش
باران شدم و به روي گل باريدم
گفتي ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او بوسيدم
گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن
من همچو گل ستاره ها تابيدم
گفتي براي باغ دل پيچك باش
برياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه بياولحظه اي مجنون شو
مجنون شدم وز دوريت ناليدم
گفتي بيا واز وفايت بگذر
ازلهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم

بالاخره كنكور هم تموم شد
البته ده ، يازده روزه تموم شده...ولي من بيچاره هنوز تو حسشم...خدا
به دادم برسه

چه جنگ تن به تني من با اين كنكور داشتم بمونه

مرداد معلوم ميشه اون بيچاره اي كه اونطوري به ديار باقي شتافت منم يا كنكور مادر مرده...

















اينم يه شعر از حميد مصدق..طولانيه ولي قشنگه...
هركي دوس داره بخونه....هركي ام دوست نداره نخونهههههههههه ...من چي كنم!
از تاثيرات كنكوره......منو دريابيد


در شبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بي پايان جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم كاش بر اين شط مواج سياه همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك گونه ام بستر رود كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب شب تهي از اختر ابر خاكستري بي باران پوشاند آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست اما ...
تلخي سرد كدورت در تو پاي پوينده ي راهم بسته ابر خاكستري بي باران راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران ..... باران ؛ شيشه ي پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست
آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران ... باران پر مرغان نگاهم را شست آب رؤياي فراموشيهاست
خواب رادريابم كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد : ”گر چه شب تاريك است دل قوي دار ، سحر نزديك است
دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا ميچيند آسمانها آبي پرمرغان صداقت آبيست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال تو گل سرخ مني تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري نه...از آن پاكتري...تو بهاري ؟نه ...بهاران از توست از تو ميگيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو درياي خيال پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز در من اين سبزي هذيان از توست زندگي از تو و مرگم از توست سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟مرغ آبي اينجاست درخودآن گمشده رادريابم درسحرگاه سرازبالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را تو اگر بازكني پنجره را من نشان خواهم داد به تو زيبايي را
بگذار از زيور و آراستگي من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد كه در آن شكوه پيراستگي چه صفايي دارد
آري از سادگي چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصدكودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز شوكتي مي بخشد كودك خواهر من نام تو را مي داند نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را من تو را خواهم به سر رود خروشان حيات آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز باز كن پنجره را صبح دميد چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد : ”زندگي رويا نيست زندگي زيبايي ستمي توان بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت مي توان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك ، اما آيا باز برمي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس با شبان رازي بود
روزها شوري داشت ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا ما قناريها را از درون قفس سرد رها مي كرديم آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز چارفصلش همه آراستگي ست من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبيسبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم دل هر كس دل نيست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بي خبر از عاطفه اند از دلم رست گياهي سرسبز سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود و چه روياهايي كه تبه گشت و گذشت و چه پيوند صميميتها كه به آساني يك رشته گسست
دو سه سال پيش يه وبلاگ درست كردم اولين وبلاگم بود خيليييييي دوسش داشتم.اونموقع ها كه يه سري از وبلاگا فيلتر شد وبلاگ نازنين منم فيلتر شد يه چند وقتي دپرس شدم بعد دوباره اومدم يه وبلاگ جديد با همون قالب و شكل و شمايل راه انداختم ولي به دلم نچسبيد سه تا پست بيشتر ننوشتم ...امروز بعد يكسال و پنج ماه اتفاقي رام افتاد اينور چند وقتي بود دلم ميخواست يه وبلاگ شعر راه بندازم اين شد كه تصميم گرفتم همين جا رو رفت و روب كنم همه ي پست ها رو به جز پست اول ثبت موقت زدم پست جديد هم انشاء الله چند روز ديگه
پ.ن1: ولي توجه داشته باشين من از اون موقع كه چشامام و وا كردم ونگ زدم كلمه ي كنكور جزء جداناشدني زندگيم بوده!![]()
چشمی به تخت و بخت ندارم .
مرا بس است ...
یک صندلی برای نشستن کنار تو
شانس يعني شانس من![]()
ازبين اين همه وبلاگ چرا وبلاگ من.........................؟![]()
![]()
اي زندگي...![]()
اي دنياي نامرد...![]()
اي فلك غدار...![]()
(چه ربطي داشتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)![]()
حالاااااااااااااا........
وبلاگم فيلتر شد منم مجبور شدم دوباره از اول شروع كنم![]()
كم كه نميارم برميدارم يه o به آدرس اضافه ميكنم ميشه وبلاگ جديدم
ميخواستم ديگه تا كنكور آپ نكنم ديدم نه ديگه خيلي تارك دنيا شدم....
خب شعر پانينم براي خالي نبودن عريضه![]()
باي
ديدم درآن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي
بي برگ و بار ، زير نفسهاي آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره ي باران
در آرزوي آب
ابري رسيد...
چهره ي درخت از شعف شگفت
شاد گفت: اي ابر اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟
غريد تيره ابر
برقي جهيد و چوب درخت خشك بسوخت
ببخشيد اگه با خوندن اين اين شعر از زندگي سير شدين!![]()